حكيم ابوالقاسم فردوسى

873

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز صندوق بگشاد بند و كليد * بر آورد و برداشت جام نبيد هرانكس كه زى كرم بردى خورش * ز شير و برنج آنچ بد پرورش بپيچيد گردن ز جام نبيد * كه نوبت بدش جاى مستى نديد چو بشنيد بر پاى جست اردشير * كه با من فراوان بر نجست و شير بدستورى سرپرستان سه روز * مر او را به خوردن منم دلافروز مگر من شوم در جهان شهره‌يى * مرا باشد از اخترش بهره‌يى شما مىگساريد با من سه روز * چهارم چو خورشيد گيتى فروز برآيد يكى كلبه سازم فراخ * سر طاق برتر ز ايوان و كاخ فروشنده‌ام هم خريدار جوى * فزايد مرا نزد كرم آبروى برآمد همه كام او زين سخن * بگفتند كو را پرستش تو كن برآورد خربنده هر گونه رنگ * پرستنده بنشست با مى بچنگ بخوردند مى چند و مستان شدند * پرستندگان مى پرستان شدند چو از جام مى سست شدشان زبان * بيامد جهاندار با ميزبان بياورد ارزيز و رويين لويد * بر افروخت آتش بروز سپيد چو آن كرم را بود گاه خورش * ز ارزيز جوشان بدش پرورش زبانش بديدند همرنگ سنج * بران سان كه از پيش خوردى برنج فرو ريخت ارزيز مرد جوان * بكنده درون كرم شد ناتوان ترا كى بر آمد ز حلقوم اوى * كه لرزان شد آن كنده و بوم اوى بشد با جوانان چو باد اردشير * ابا گرز و شمشير و گوپال و تير پرستندگان را كه بودند مست * يكى زنده از تيغ ايشان نجست برانگيخت از بام دژ تيره دود * دليرى بسالار لشكر نمود دوان ديده‌بان شد بر شهر گير * كه پيروزگر گشت شاه اردشير بيامد سبك پهلوان با سپاه * بياورد لشكر بنزديك شاه [ كشتن اردشير ، هفتواد را ] چو آگاه شد زان سخن هفتواد * دلش گشت پر درد و سر پر ز باد بيامد كه دژ را كند خواستار * بران باره بر شد دمان شهريار بكوشيد چندى نيامدش سود * كه بر بارهء دژ پى شير بود و زان روى لشكر بيامد چو كوه * بماندند با داغ و درد آن گروه چنين گفت زان باره شاه اردشير * كه نزديك جنگ آى اى شهر گير اگر گم شود از ميان هفتواد * نماند بچنگ تو جز رنج و باد كه من كرم را دادم ارزيز گرم * شد آن دولت و رفتن تيز نرم شنيد آن همه لشكر آواز شاه * بسر بر نهادند ز آهن كلاه ازان دل گرفتند ايرانيان * ببستند با درد كين راميان سوى لشكر كرم برگشت باد * گرفتار شد در ميان هفتواد همان نيز شاهوى عيّار اوى * كه مهتر پسر بود و سالار اوى فرود آمد از باره شاه اردشير * پياده ببد پيش او شهر گير ببردند بالاى زرّين لگام * نشست از برش مهتر شادكام